آثار و اشعار شاعران بر اساس سبک شعری ، متن ادبی و دل نوشته هاي خودم و ...

 

اینبار هم خورشید خواست با نور حیاتش پلک هایم را بر هم زند

اما نمیدانست که چشمان من پیش از طلوعش ، به شوق صدای قدم های تو شهر را پیموده

تا به میعادگاه همیشگی

آنجایی که دل در انتظار آمدنت غوغا میکند چشم به ره بنشیند تا خاک قدومت را سرمه چشم خویش کند.

خورشید آسمان نمیدانست که طلوع صبحدمان دلم تویی که با آمدنت شوقی در سرم و نوری در دلم بر پا میکند.

زیبای من ، امروز خورشید هم به حال دلم حسادت می کند چرا که نور امید من تویی و باز هم تو.

زیبای من ، احساس دلم همه از نور تو سرچشمه می گیرد.

 

و اینبار هم اگر گوشه چشمی به حال دلم نکنی دلم تیره تر از تیرگی ها خواهد ماند.



تاريخ : شنبه 7 آذر 1394برچسب:دل نوشته های خودم , احساس دلم, | 11:22 | نويسنده : زهره |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 74 صفحه بعد